love love







love

love

زيباترين و جديد ترين اس ام اس هاي نوروزی

زيباترين و جديد ترين اس ام اس هاي نوروزی

-------------------------------

لحظه ای که سال تحویل میشه ... تنها لحظه ایه که بی منت به من لبخند میزنی ... کاش هر ثانیه برای من سال تحویل باشه تا لبخند همیشه مهمون لبای سرخت بمونه... سال نو مبارک گلم

------------

کارگردانی است نوروز که می گوید نور ..صدا...حرکت و من برای به دست اوردنت همه نقشهای عالم را بازی می کنم.

------------

سلامت

سعادت

سیادت

سُرور

سَروری

سبزی

و سَرزندگی

هفت سین سفره ی زندگیتان باد

------------

فرخنده باد بر همگان مقدم بهار

نوروز , جاودانه ترین جشن روزگار

------------

افسوس می خورم ....چرا؟چرا با رفتن تو..............بهار می اید ؟...امدی در سرمای زمستان... به سردی زمستان بودی..... به غم انگیزی شبهای تنهایی..... به خشکی برف ...می روی..... بهار می اید ...به نظر معامله خوبی است....امید ان دارم بهار گلی بر چهره ات بنشاند ...چه امید مبهمی...گردش روزگار خطا ندارد ....زمستان هیچ گاه بهار را نمی بیند...

------------

این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم

سبزه را با یاد روی سبزه ات

سمنو به یاد شیرینی لبخندت

سایه دانه به رنگ چشم هایت

سرکه با یاد ترشی مهربانیت

سیب با یاد تردیه گونه هایت

سکه با یاد درخشش قلبت

سیر با یاد تندی کلامت

با همه خوبی ها و بدی هایت ... دوستت دارم

------------

سال و مال و فال و حال و اصل و نسل و بخت و تخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش،

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

********سال نو مبارک********

------------

نرم نرمک می رسد اینک بهار، خوش بحال روزگار، خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها، خوش بحال غنچه های نیمه باز

------------

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند

------------

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.نوروز می اید تا به ما بگوید تنها محبت ماندنی است پس دوستت دارم چه شیشه باشم چه اسیر سرنوشت.

------------

زندگی وزن نگاهی است که در خاطر ما می ماند.نوروز جشن نکوداشت نگاه تو ست پس نوروز بر تو فرخنده باد.

------------

با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم.سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم.

------------

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.

------------

هان انجمن شد بر تخت اوی / از آن بر شده فره بخت

اوی به جمشید بر گوهر افشاندند / مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودین / بر آسوده از رنج تن، دل ز کین به نوروز

نو شاه گیتی فروز / بر آن تخت بنشست فیروزروز بزرگان

به شادی بیاراستند / می و رود و رامشگران خواستند

------------

دوست ندارم مثله همه از خدا بخوام که توی زندگی هیچ غمی نباشه، چرا که شادیها در کنار غمهاست که معنا پیدا میکنه و زیبا میشه. تنها از خدا میخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توی لحظه های زندگی به همه ی مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هیچ مشکلی توان شکستن ما رو نداره. سال نو با دیدِ نو به زندگی و فرصتی دوباره برای بهتر زیستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.

------------

بوی باران ; بوی سبزه ; بوی خاک

شاخه های شسته ; باران خورده ; پاک

آسمان آبی و ابر سفید , برگهای سبز بید

عطر نرگس , رقص باد نغمه شوق*پرستو*های شاد

------------

برآمد باد صبح و بوی نوروز / به کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال / مبارک بادت این روز وهمه روز

------------

ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها

ای تدبیر کننده روز و شب

ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر

حال مارا به بهترین حال دگرگون کن

سال نو مبارک

------------

با آرزوی ۱۲ ماه شناخت صحیح ۵۲ هفته معرفت آسمانی ۳۶۵ روز صداقت ۸۷۶۰ ساعت مهربانی ۵۲۵۰۰ دقیقه توکل به خدا ۳۱۰۵۰۰۰ ثانیه غرق در لذت بخش ترین عشق هستی......

سال نو مبارک

------------

به علت نبودن چرت و پرت از هم اکنون سال نو را به شما تبریک عرض مینماییم..

.

.

.

از طرف انجمن بیکاران اس ام اس باز ایران

------------

مثل ماهی زنده

مثل سبزه زیبا

مثل سمنو شیرین

مثل سنبل خوشبو

مثل سیب خوش رنگ

و مثل سکه با ارزش باشید

سال نو مبارک

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:29 AM توسط love دیدگاه ها (0)

تا دنیا دنیاست ...

تا دنیا دنیاست ...

 

در یكی از شهرهای عالم با مرتاض جوانی آشنا شدم كه فن دزدیدن روح را بمن آموخت. او میگفت: روح را مردم بدرستی نمی شناسند و نمیدانند كه آنهم از هر حیث شبیه سایر اعضای بدن است. مثل دست، مثل پا و مثل گوش... و همانطور كه دست و پا را می توان ورزش داد و قوی كرد، روح را هم میشود با تمرین نیرو بخشید و...

از این مهمتر همانطور كه میتوان دست كسی را از بدنش جدا كرد، گرفتن روح او هم كار دشواری نیست. اما مردم، روح خود را بیشتر از هر چیز دوست دارند و آنرا چون گوهری گرانبها حفظ می كنند. بهمین دلیل است كه بدست آوردن روح مردم جز از راه دزدی میسر نیست و باز بهمین دلیل تا كسی می فهمد كه روحش را دزدیده اند، از شدت غصه دق می كند و میمیرد. بسیاری از ارواح را دستیاران خدا می ربایند اما آدمی زادگان هم میتوانند روح یكدیگر را بدزدند و... و بمن شیوه دزدیدن روح مردم را با چند دستور مختصر آموخت و منهم اندكی بعد بكار پرداختم و تا امروز كه دیگر توانائی بكار بردن آن صنعت را ندارم، چهار بار بدزدی روح رفتم.

نخستین بار یك شب سرد زمستان بود :

بنابر آنچه مرتاض دستور داده بود آتشی افروختم و در پیمانه ای كه بمن بخشیده بود، شراب مخصوصی نوشیدم و كنار آتش به خواب رفتم. لحظه ای بعد از جای برخاستم و از منزل بیرون آمدم.
خوب بیاد دارم كه در آن شب ماه می تابید و نور سرد آن چون برف روی زمین می ریخت. پای در مهتاب نهادم و راهی را در پیش گرفتم كه هزاران بار از آن گذشته بودم. اندكی بعد از فراز شهرها و دریاها گذشتم و سرانجام با پرنده ای سیاه بال همسفر شدم و او مرا بجائی برد كه جز تاریكی چیزی نبود. در آن ظلمت در پی صدای بالهای او پیش می رفتم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه دانستم باید روح خود را در آنجا بگذارم و سبكبال و چابك بدزدی روم.

روحم را كه گرفتند باز از آن دنیای تاریك بیرون آمدم و خود را بر فراز شهری یافتم. این همان شهری بود كه می خواستم روح مردی را كه در آنجا می زیست بدزدم. او را خوب می شناختم. بزرگترین دانشمند روی زمین بود و همه چیز می دانست و این همان چیزی بود كه من در جستجویش بودم. می خواستم همه چیز بدانم. و برای اینكار روح و اندیشه هیچكس بهتر از روح او نبود.

همراه باد از پنجره ای كه در برابر من گشوده شد بدرون رفتم و دانشمند را دیدم كه در خواب خوش فرو رفته است. نگاهی به اطراف افكندم. نور سرخ مرده ای روی همه چیز افتاده بود. باد پرنده ها را می جنباند و كاغذهائی را كه روی میز بود می لرزاند. سگی كنار تخت دیده میشد كه با آنكه چشمانش باز بود مرا نمی دید. آهسته سر در گوش دانشمند نهادم و زیر لب گفتم:

"دوست عزیز، خودخواه مباش بگذار منهم از این لذتی كه تو می بری برخوردار شوم. مگر چه میشود؟ چند روز یا چند ماه یا چند سال دیگر تو خواهی مرد و همه دانشهائی را كه اندوخته ای بخاك خواهی برد. بگذار آنها را از تو بگیرم تا علمی را كه فراهم آورده ای در جهان جاودانه سازم. براستی سوگند كه در موقع مرگ آنرا بدیگری خواهم داد..."

آنگاه آنچه را مرتاض بمن آموخته بود مانند وردی خواندم و وجود خالی از روح خود را باو نزدیك كردم. لحظه ای بعد دانشمند چشم گشود و نگاهی بمن كرد. فریاد كوتاهی كشید و هماندم جان داد. با شتاب از خوابگاه او بیرون آمدم و چون روی گرداندم دیدم كه سگش بر بالین او زوزه می كشد و چند نفری گرد او جمع آمده اند... چندین شهر و چندین كوه و چندین دریا و دریاچه را زیر پا گذاشتم و ناگهان دیدم كه خورشید از آنسوی افق سر برآورده است و لبخند زنان گویی که برای مسخره كردن من از خواب برخاسته است.

بخانه خود بازگشتم و ناگهان بیاد آوردم كه دانشمند هستم و همه چیز می دانم. كتاب علمی قطوری را كه روی میز بود برداشتم و دیدم تمامی تصاویر آن در نظرم آشناست و حتی نقشه حركت سیاره ها درست مطابق پسند و معتقدات من در آن رسم شده است.

از اینكه دانشمند بودم خشنود شدم و خواستم در گوشه ای راحت بنشینم و در اندیشه های خود فرو روم كه ناگهان، آوائی درست مانند صدای همان مرتاض در گوشم گفت: "جوانك ابله واقعاً فكر میكنی كه دانشمند شده ای؟ تو هنوز هیچ چیز نمیدانی و هیچ روحی را هم پیدا نخواهی كرد كه بر همه چیز آگاه باشد تنها آنكس می تواند بر همه دانشها دست یابد كه خدا را بشناسد و راستی تو دانشمند بینوا مگر خدا را خوب شناخته ای؟"

بعد دنباله آوای او قطع شد و من ناگهان خود را در دریائی توفانی یافتم كه گویی موجهای آن فریاد می كشند:"كدام خدا؟ كدام خدا؟" و آنروز كه دانشمند بودم همه ذهنم در كار خدا بود و میخواستم بدانم كه آیا آغازی بر این جهان هست یا نه و اگر هست...

تا شامگاه همچنان حیران و سرگردان بودم كه ناگهان فكری بخاطرم رسید. بر آن شدم سیاحتی بگرد آفاق كنم و خداشناس ترین مردان روی زمین را بیابم... و روح او را بدزدم تا خدا را بهتر بشناسم.

بدینگونه برای دومین بار بدزدی رفتم :

سپیده دم خود را بر فراز شهری یافتم كه گویی ساكنان آن همه در كار پرستش و ستایش پروردگار بودند. صدای سرودشان تمام آسمان شهر را گرفته بود و موج آن سراپای وجود مرا در چنان شوری فرو برد كه بی هیچ اختیاری بپائین كشیده شدم و خود را در برابر مردی دیدم كه در میان میدانی ایستاده بود و جامه ای سپید بر تن داشت. انبوه عظیمی از مردان و زنان پشت سر او جمع شده بودند و سرودی را كه او می خواند تكرار میكردند. به او نزدیكتر و نزدیكتر شدم. هیچكس مرا نمی دید. وجودم را از روح دانشمند پاك كردم و در كنار آن مرد خدا ایستادم و آهسته گفتم:

"دوست عزیز بگذار منهم بدانم كه تو خدا را چگونه شناخته ای. خودخواه مباش و اجازه بده روح ترا در اختیار بگیرم. می بینم كه راضی هستی."و آنچه را كه در گوش دانشمند خوانده بود در گوشش زمزمه كرد. لحظه ای بعد نگاه غمناكی بآسمان افكند و در دم بر زمین افتاد. خلقی كه در پشت او ایستاده بودند پیش دویدند و چون دیدند كاری از دستشان ساخته نیست گرد او حلقه زدند و سرود عزا سر دادند.

از آنجا به جایگاه خود بازگشتم و در اندیشه آن بودم كه دیگر خدا را می شناسم و همینكه این اندیشه از خاطرم گذشت بی اختیار لبخندی زدم و حس كردم بر خلاف همیشه بسیار گرفته هستم.

و بعد از آن یكماه گذشت... در تمامی آن مدت كارم این بود كه سحرگاهان به نیایش خدا می پرداختم و روزهایم همه به می خوارگی و شكم پرستی و هم آغوشی با زنان شهر می گذشت و همیشه كتاب مقدسی زیر بغل داشتم و بهیچ چیز نمی اندیشیدم. یكروز بخود گفتم:"حالا كه خدا را می شناسی چرا بر همه علوم واقف نیستی و چرا نمیتوانی به رمز حركت منظومه های دور از نظر دست یابی؟" در این لحظه آوائی كه بر من ناشناس بود در گوشم گفت:"به این همه چیزهای زمینی دل بسته ای و باز هم در جستجوی خدائی؟ خدا همه جا هست و تو كه همه چیز داری خدا را هم بچنگ آورده ای. ولی یكتاپرست باش كه خدا بر یكتاپرستان زودتر آشكار میشود." و من بر آن شدم كه همچون عاشق شیدائی یكتاپرست باشم و در جستجوی عاشقی چنین، آفاق را زیر پا گذاشتم.

غروب یكروز بهار به بوستانی رسیدم. همه جا غرق در سبزه و گل بود و عطر گلها همراه باد به هر سو پراكنده میشد. ناگهان آواز خواننده ای بگوشم رسید كه نغمه ای مستانه سر داده بود و با سازی، آواز خود را دنبال می كرد. از خود بیخود شدم و بی اختیار بدان گوشه بوستان رفتم. خواننده، مرد ژولیده ای بود و چنان پر شور می نواخت كه گوئی اصلا در این جهان نیست و بكار فرشتگان مشغول است.

پیش رفتم و سر بسینه او نهادم و به آوای دلش گوش دادم. انگار با خود راز و نیاز می كرد و می گفت:"كاش می دانست كه بی او هیچكس و هیچ چیز حتی خودم را هم نمی خواهم."

تردیدی نكردم و بر جای ماندم. این همان كسی بود كه در جستجویش بودم. ماندم تا سرودش را بپایان برد و بقدری بر سازش كوفت كه مست شد و بر زمین افتاد. آهسته ببالینش رفتم و روحش را که برای من سومین دزدی روح بود، دزدیدم. سازش را نیز برداشتم و ساز زنان راه منزل معبودش را در پیش گرفتم. پشت دیوار باغ او تا صبح ساز زدم و سرود خواندم. نغمه هائی كه سر می دادم و در هوا گم میشد و جوابی نمی آمد. تنها هنگام برآمدن خورشید بلبلی از میان شاخه های درختان بر حالم رحمت آورد و نغمه ای در جوابم فرستاد. دلم گرفت و همان دم پی بردم كه هیچ چیز تغییر نكرده است.

من همان عاشق سرگردانم و كسی را می پرستم كه بر من رحم نمی آورد و شاید حتی لحظه ای در اندیشه من نیست. ماهها گرد آفاق سرگردان شدم و كارم جز این نبود كه ساز بزنم و نغمه هائی را كه گویی از دل خونینم جدا میشد سر دهم.

یكشب بر فراز ابرها حیران و سرگردان بدین سوی و آنسو چرخ می زدم. تاریكی همه جا را فرا گرفته بود و آواز من به هیچ كجا نمی رسید. ناگهان حس كردم پرنده ای كنار من بال می زند. بدنبال او بحركت درآمدم و لحظه ای بعد بجائی رسیدم كه بنظرم آشنا می آمد. انگار همان جائی بود كه روزی روحم را در آنجا گذاشته بودم بدرون باغ تاریكی پا نهادم. سازم رها شد و كسی آنرا از من دور كرد. حس كردم دیگر نمی توانم آواز بخوانم و در این موقع آوائی در گوشم گفت:

"چه می خواهی؟"
بی درنگ جواب دادم:
"آمده ام روحم را پس بگیرم. روح خودم را."
قهقهه ای در گوشم طنین افكند و پس از آن شنیدم كه كسی گفت:
روحت را؟ ما همه در اینجا روح هستیم. كدام یك از ما را می خواهی؟"

فریاد زدم:
"روح خودم را"
چندین صدا با هم پرسیدند:
"آنرا میشناسی؟"

و ناگهان حس كردم كه هیچ نشانی از روح خود در خاطر ندارم. ناچار در میان ارواحی كه بر من ظاهر شده بودند یكی را نشان دادم. همه روحها خندیدند. روح دیگری را نشان دادم و آنها باز هم بقهقهه درآمدند و اینكار چندان تكرار شد تا حس كردم صدای قهقهه ارواح تمامی فضا را پر كرده است. وحشتی سراپای وجودم را فرا گرفت.

چنگ در چهره روحی زدم قسمتی از آنرا جدا ساختم و از دیار تاریكی بسوی روشنی گریختم.
ارواح تا مرز این جهان در تعقیبم بودند چراکه برای چهارمین بار روحی را دزدیده بودم.
روحی كه بر چهره اش چنگ زدم، روح خودم بود و آنچه از آن در دست داشتم یادآور تاریكی های حیاتم گردید و شادیها و سرورها در جهان تاریكی باقی ماند.
از آن زمان تا به امروز همراه باد، همراه نور، همراه شب و همراه خیال به هرسو در سفرم تا مگر باقیمانده روح خود را بار دیگر بیابم. اما در دست من، نه نشانی هست و نه روح خود را بدرستی می شناسم ...!


نویسنده: ایرج پزشك نیا


چون توانستم ندانستم، چه سود
چون بدانستم، توانستم نبــــــــود

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:27 AM توسط love دیدگاه ها (0)

داستان رنگ تعلق – قسمت ششم

داستان رنگ تعلق – قسمت ششم
-          مامان ... از دست این روشنك، دفترم را پاره كرد. الهی بمیرم.

روشنك تازه راه افتاده بود.

-          وای اسد جون، دلت می آید؟

-          آره، اگر ایندفعه به كتاب هایم دست بزند می زنم توی سرش.

اسد از توجه مادر به روشنك به رویا فرو می رفت. خود را قهرمان مظلومی می یافت كه مورد تحسین همگان قرار گرفته است. زنی با آغوش گشوده به سویش می دوید تا او را در بر بگیرد. در ابتدا این زن مادرش بود، ولی همچنان كه اسد رشد می كرد، نقش مادر از چهره او پاك می شد و در نهایت جای خود را به جینالولو برجیدا داد.

تابستان و زمستان و بهار و پاییز با تانی می گذشتند. كوچه جلوی خانه شان اسفالت شد. همسایگان اندك اندك بیشتر شدند. اسد و بهرام و روشنك مثل ترتیزك رشد كردند و بزرگ شد. حتی قسط های پدر نیز تمام شد.

 

آنگاه سر و كله عمله و بنا در زمین كنار خانه شان كه محل بازی او و بهرام و روشنك بود – كه حالا شش ساله شده و مدام دنبال آن دو راه می افتاد – پیدا شد. مادرش خوشحال بود كه ساخته شدن این زمین بایر در آبادی و امنیت كوچه تاثیر می گذارد.

روزی كه خانواده آقای علی اكبر استاد، كارمند رادیو – فامیل دور مادربزرگ – به آن خانه نوساز اسباب كشی كردند اسد و بهرام و صد البته روشنك دم در ایستاده بودند و با دقت اثاثیه آن ها را كه در مقایسه با وسایل زندگی اكثر مردم آن روزگار شیك و تر و تمیز بود تماشا می كردند.

مادربزرگ هم شلان شلان از راه رسید و به تماشا ایستاد. روشنك در حالی كه اثاث را نشان می داد نظرات دیگران را به صدای بلند تكرار می كرد.

-          اوه، یخچال هم دارند. مبل هایشان قرمز است. گرامافون هم دارند ....

او به لحن ملایم مادربزرگ كه او می خواست آهسته تر صحبت كند توجه نداشت. روشنك حالا كه بزرگ شده بود بیشتر رفتاری پسرانه و جاهل مآب از خود نشان می داد كه به قول مادربزرگ از یك دختر قبیح بود. در تمام روزهای تابستان و جمعه های زمستان و سایر فصول، پا به پای اسد و بهرام در كوچه ول می گشت و با تمام پسران محله، كه خوشبختانه تعدادشان اندك بود، دوست و همبازی بود. مادرشان همیشه موهای او را كه به شدت فرفری با رنج و تعب و آه و فغان شانه می زد. دو قسمت می كرد و می بافت و روبان می بست. روبان ها اغلب قرمز، صورتی یا سفید بودند. هرگاه یك لنگه از روبان ها گم می شد هر دسته موی بافته دارای یك رنگ روبان می شد. مثلا صورتی و سفید. یا سفید و قرمز. روشنك اهمیتی نمی داد. به محض رها شدن از زیر دست مادرش جستی می زد و سر از حیاط یا كوچه در می آورد. موهای او هرگز از حد معینی بلندتر نمی شد. این خود برای اسد كه به معجزه قیچی مامان بی توجه بود معمایی شده بود! موهای بافته روشنك همیشه و برخلاف موی سایر دختر بچه ها مثل چوب خشك در وسط هوا و به موازات زمین ایستاده بود. انگار میله ای فلزی از میان آن رد كرده بودند. دست ها و پاهایش لاغر بودند. خودش هم اغلب می خندید، یا به شیطنت یا از روی تمسخر.

معمولا شلوار و بلوز كركی به تن داشت كه مادربزرگ با هنر خیاطی ابتدایی خود برایش می دوخت. شلوار ها یا به دلیل آب رفتن یا به دلیل رشد سریع او تا بالای قوزك پاهای استخوانیش بودند. مادر عادت داشت دور كفش های كهنه را می برید و آنها را به صورت دمپایی درمی آورد.

روز اسباب كشی روشنك با این سر و وضع كنار اسد ایستاده و آفتابه مسی را كه به میله چراغ خوراك پزی طناب پیچ شده بود با انگشت نشان می داد و از شدت خنده اشك از چشمانش جاری بود.

مادربزرگ كه از آقای علی اكبر استاد خوشش نمی آمد، در چند كلمه بیوگرافی او را بی ملاحظه گفت. آقای استاد در كارگزینی اداره رادیو كار می كرد. شب ها زن بیچاره اش را كتك می زد و عصرها فكل كراوات می كرد و می رفت دنبال خوشگذرانی. روشنك با هیجان از مادربزرگ پرسید:

-          شما او را دیده اید؟

-          آره چند سال پیش.

-          چه شكلی است؟ خیلی گنده است؟

فكر می كرد فقط آدم های گنده می توانند همسر خود را كتك بزنند.

-     نه ولی خیلی اتو كشیده است. چهارشانه با قدی متوسط. سبیل هایش به این كلفتی است. از هر لنگه سبیلش یك استالین می چكد. زهره آدم آب می شود.

ولی سبیل های آقای استاد بیشتر به كلارك گیبل شبیه بود تا استالین. او كت و شلوار مرتبی می پوشید و هر وقت كراوات نمی زد یقه پیراهن را روی كت برمی گرداند. شیك پوشی بیش از حد او در سایرین احساس خفت برمی انگیخت. فقط وقتی كه با همسرش از خانه خارج می شد – كه بسیار به ندرت اتفاق می افتاد – معصومیت زن او در سرهم كردن لباس های ارزانقیمت و شلختگی ناآگاهانه او، تبختر و تفاخر آقای استاد را خدشه دار می كرد. مادربزرگ معتقد بود كه آقای استاد سبیل به كت و كلفتی را بیشتر به این دلیل گذاشته كه فاصله بیش از حد بین لب و بینی خود را بپوشاند. بچه ها نمی دانستند چرا زهره مادربزرگ از دیدن سبیل آقای استاد آب می شود چون استالین برای بچه ها موجود ناشناخته و مرموزی بود. ولی ترسناك نبود. و بزرگترین واقعه برای آن ها، نه شكست هیتلر در چند سال پیش بلكه اسباب كشی همسایه جدید به آن محله بود و مهم تر از آن این كه این همسایه جدید یك پسر به نام ایرج داشت كه تقریبا هم سن و سال اسد بود.

نخستین بار، وقتی به طور جدی با او روبه رو شدند كه اسد و بهرام و روشنك لب جوی بدون آب نشسته بودند. اسد و بهرام مربع كوچكی روی زمین كنار دستشان كشیده و با چند سنگریزه دوزبازی می كردند. روشنك چانه را به كف دست ها و آرنج ها را به زانو تكیه داده با دقت تماشا می كرد. ایرج توپ به دست از خانه خارج شد. با كنجكاوی و تردید به آن ها نگاه كرد و جلو آمد. در سكوت به تماشا ایستاد. لباسش نسبت به لباس آن ها نوتر و شیك تر بود. مثل بهرام و اسد و روشنك از آن شلوارهای گلدار دوخته شده در خانه به تن نداشت، شلواری كه كش آن شل شده باشد و باید مرتب بالا كشیده شود. بلكه یك كت و شلوار كهنه برق افتاده پوشیده یك جفت كفش قدیمی نیم تخت خورده به پا داشت. روی هم رفته لوس و ننر به نظر می رسید. در نشستن بر لب جوی آب تردید داشت و چون هیچكس به او تعارف نكرد، آهسته و با اكراه وارد جوی شد و كنار اسد نشست. كمی بعد با انگشت اشاره كرد و به اسد گفت:

-          سنگت را بگذار اینجا.

اسد سنگش را همان جا گذاشت و باخت. روشنك پقی زد زیر خنده.

ایرج جزء گروه شد.

اسد و روشنك همیشه هم با هم دعوا نداشتند. شب ها موقع شام، وقتی كه پدرشان رادیو را می گرفت تا به داستان های شب یا جانی دالر گوش كنند، آن دو هم ذوق زده و شیفته كنار سفره می نشستند و بقیه داستان را حدس می زدند و در گوش یكدیگر پچ پچ می كردند. یا ساعت ها مسابقه نقاشی می دادند. روشنك با شش مداد رنگی معجزه می كرد. عكس گماشته را می كشید، منظره می كشید. بخصوص در كشیدن دریا و قایقی بر روی آن استاد بود. در حالی كه نه دریا و نه كشتی را جز در عكس ها ندیده بود.

نقاشی های اسد همیشه كج و كوله و مزخرف از آب در می آمدند. روزی روشنك عكس یك دختر اخمو با موهای دم اسبی را كشید و زیر آن فقط نوشت:

-          دختر خاله بهرام.

اسد ابتدا یكه خورد. او از كجا بو برده بود كه هروقت سر و كله دختر خاله بهرام پیدا می شود. دل در سینه اسد فرو می ریزد؟ بعد مثل پلنگ از جا پرید تا بر سر روشنك فرود آید، ولی او خنده كنان و فریاد كشان به حیاط دوید و به سنگر همیشگی خود پناه برد؛ به حوض آب كه اگر اسد تا شب هم دور آن می چرخید نمی توانست روشنك را بگیرد. سال ها بعد، وقتی خیلی بزرگ تر شدند، روشنك تابلویی برای اسد كشید. عروسی در لباس سفید كه موها را بالای سرش جمع كرده بود و می خندید و دندان های سفیدش برق می زدند.

زیبا ترین و دلچسب ترین لحظه های روز برای آن ها بعدازظهر ها بود. پس از ناهار بهرام و ایرج و اسد نیمی از راه را تا دبیرستان پیاده می رفتند و نیمی دیگر را با اتوبوس طی می كردند. در سكوت خواب آور بهار یا سرمای رخوت انگیز زمستان، از كوچه و خیابان عبور می كردند. از پنجره منازل صدای به هم خوردن لیوان و بشاق و رایحه غذاهای گوناگون به همراه نوای پیانوی مشیر همایون پشهردار – شاید انوشیروان روحانی، درست یادش نمی آمد – بیرون می آمد و آنان را به خلسه فرو می برد. دخترهای نیز یكی یكی یا دسته جمعی در همان مسیر می رفتند. اسد در حالی كه تا بناگوش سرخ می شد، می كوشید مانع متلك گفتن ایرج و بهرام شود و از همان زمان به سر اسد ملقب شد.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جوادی

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:24 AM توسط love دیدگاه ها (0)

اصلاح سر

اصلاح سر
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها در گرفت

.

آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگر گفت: من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.!

 

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟
استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو.
سنگي آنجاست. به سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم.سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب پس با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند.
و اگر با دست هايم به آن حمله کنم, انگشتانم زخمي مي شوند، و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند.
من اين را نپرسيدم. پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد:
بهترين شمشيرزن به آن سنگ مي ماند، بي آنکه شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند!

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:23 AM توسط love دیدگاه ها (0)

عشق رو ( اد ) کن . به احساسات قشنگت ( پی ام ) بده . غم رو ( دلیت ) کن. برای غرور ( آف ) بزار بگو بشکن آخه دنیا دو روزه. و خیانت رو ( هک ) کن. ازانسانیت ( کپی ) بگیر و ( سندتو آل ) کن. با صداقت، وفا و معرفت هم ( چت ) کن. از زیبا ترین خاطره های زندگیت ( وب ) بگیر.

عشق رو ( اد ) کن . به احساسات قشنگت ( پی ام ) بده . غم رو ( دلیت ) کن. برای غرور ( آف ) بزار بگو بشکن آخه دنیا دو روزه. و خیانت رو ( هک ) کن. ازانسانیت ( کپی ) بگیر و ( سندتو آل ) کن. با صداقت، وفا و معرفت هم ( چت ) کن. از زیبا ترین خاطره های زندگیت ( وب ) بگیر.

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:21 AM توسط love دیدگاه ها (0)

داستان رنگ تعلق - قسمت پنجم

داستان رنگ تعلق - قسمت پنجم


زندگی به همین سادگی می گذشت، ساده و راحت و شاد. زیباترین زیباییها برای اسد بال های یك ملخ یا پروانه یا سبز شدن لوبیاهایی بود كه در یك گوشه باغچه كاشته بود. مخرب ترین سلاح ها گرده پرچم های زرد گل سرخ بود كه بچه ها پشت گردن یكدیگر می ریختند تا یكدیگر را بسوزانند، شادی یك پونچیك بود، و دوستی خانه های كوچك سیصد متری بودند كه در حیاط خود یك حوض آبی، و یكی دو درخت انگور یا چنار داشتند.

اسد نان سنگك و یا نان بربری هایی را كه مثل كیك پف كرده و داغ و خوشمزه بودند و پنیر لیقوان را به خاطر آورد كه عصرانه آن روزها را تشكیل می داد، و ناهارهایی را كه مادرها اصرار داشتند آبگوشت یا خورش قیمه باشد و آخ و ناله بچه ها را به هوا بلند می كرد. هنوز دوره كیك، شكلات، پیتزا و همبرگر آغاز نشده بود.

اسد هوس نان كرد. دوباره به آشپزخانه رفت؛ یك تكه نان لواش از داخل كیسه نایلونی بیرون كشید و پاره كرد. نان خشكیده بود و در دهان مثل آدامس جویده می شد. لقمه بعدی را روی میز رها كرد. باز سیگاری آتش زد پشت میز نشست و به آسمان دودی خیره شد.

اسد پدر را همیشه در لباس نظامی به خاطر می آورد. او در خیابان، مهمانی و خلاصه همه جا لباس نظامی به تن داشت. خسته از سر كار برمی گشت و تا قدم در حیاط می گذاشت كلاه از سر برمی داشت و دو دست را به پشت می گرفت و سلانه سلانه وارد می شد و مادر اسد را به اسم صدا می كرد. آن وقت یك ظرف كوچك انگور، یا بهترین قسمت هندوانه و خربزه، یا دو تا پرتقال مقابل پدرش كه لباس عوض كرده و شلوار پیژامه پوشیده بود، قرار می گرفت. در خانه آن ها، مثل اغلب خانه ها، همیشه بهترین قسمت غذا و میوه به پدر خانه تعلق داشت. سال ها بعد كه اسد خودش پدر شد رسم زمانه عوض شده بود. بهترین قسمت خوراكی ها سهم بچه ها بود. با این همه و در هر دو حالت به اسد این فرصت داده می شد كه ته پوست هندوانه را با قاشق بتراشد و در این مورد جای گله نبود.

پدر گاه حكیمانه پندش می داد كه قوز نكند، یا دفترش را روی میز بگذارد و بنویسد. می گفت هركس خوب درس بخواند آدم مهمی می شود. اسد و برادرش امیر بیشتر با مادر درگیر می شدند. پدر در همه حال شخصیتی قوی، محترم و با هیبت بود كه گه گاه فریاد می زد و خیلی به ندرت دست نوازشی بر سرشان می كشید. دستان پدر قوی و محكم بودند و وقتی بر سر و گونه اسد كشیده می شدند تمام صورت او را در خود پنهان می كرد. اسد از این محبت مثل گربه خمار می شد. صاحب این دست ها البته در زدن پس گردنی نیز مهارتی به سزا داشت.

برادر بزرگش امیر، به كار خود سرگرم بود و اسد را به حساب نمی آورد و امر او در منزل مطاع بود. با این همه اسد از زندگی گله نداشت. همبازی اصلی او بهرام بود كه عصرها از ته كوچه به سراغ او می آمد و دوتایی با همراهی گماشته وقت توی كوچه بازی می كردند یا لب جوی آب به گفتگو می نشستند. گماشته هابا وجود منع مادر اسد و اخم پدر او، اغلب به هوای بازی با اسد از زیر كار طفره می رفتند. اسد و بهرام عاشق جیپی بودند كه گاه برای بردن پدر اسد به در خانه شان می آمد و راننده آن خدا خدا می كرد كه بچه ها مدرسه باشند. در غیر اینصورت اسد و بهرام از در و پیكر جیپ بالا می رفتند و تا زمانی كه سر و كله پدرش پیدا شود و آن دو مثل موش از جیپ پایین بپرند و فرار كنند، صندلی ها و برزنت جیپ كه بوی جنگ و باروت می داد دست می كشیدند و مجذوب ابهت آن می شدند.

اسد، غروب خسته از بازی به خانه باز می گشت. دفتر مشق شب را می گشود. و در حالی كه دمر بر روی زمین دراز كشیده و پاها را از پشت بلند كرده بود و به دقت خط هایی را كه معلم بر مشق شب گذشته او كشیده بود پاك می كرد تا فردا دوباره به عنوان تكلیف شب قالب كند. خطر موفقیت یا خط كش خوردن پنجاه پنجاه بود.

اسد بی خیال هشت ساله می شد كه بر اثر استفراغهای مادر به خیانت او پی برد. مادرش كسل و بی حوصله مرتب آه و ناله می كرد و انگار از چیزی زجر می كشید كه در گفت و گو با مادربزرگ علنه می گفت آن را نمی خواهد. عاقبت مادربزرگ در برابر پرسش اسد كه نگران حال مادر خود بود گفت:

-          ا ... تو هنوز نمی دانی؟ مامانت می خواهد برایت همبازی بیاورد.

اسد نگران شد. به وضوح احساس می كرد كه جایشان تنگ خواهد شد. مگر او و امیر و پدر و مادرش این همه با هم خوش نبودند؟ پس چرا حالا مادربزرگ می گوید كه پدرش یك دختر می خواهد؟

بزرگ شدن شكم مادر واقعه چندش آوری بود كه از نظر او دور نمی ماند. از همین حالا هم هیچكس، حتی مادر، آن توجه سابق را نسبت به او نداشت. ولی به هر حال اتفاقی كه باید بیفتد افتاد و به او مژده دادند كه صاحب یك خواهر شده. اه. دخترهای كوچك، لوس، زرزرو.

نخستین رابطه با روشنك در تنهایی برقرار شد. روشنك گریه می كرد و مادر از آشپزخانه فرمان داد كه اسد پستانك را به دهان بچه بگذارد. اسد با تردید پستانك را به دهان خواهرش نزدیك كرد. ناگهان پستانك با نیروی كششی قوی از دست او رها شد و در دهان كوچك روشنك جا گرفت. دست كوچك بالا آمد و غرغركنان انگشت اشاره او را محكم گرفت و پاها به هوا بلند شدند. رفتار این عروسك گرم و جاندار چنان شیرین بود كه اسد خوشش آمد. نفرت جای خود را به محبت داد. البته مادر در این دایره محبت جایی نداشت. گناه او قابل بخشش نبود. حالا مادر زیاد مزاحم بیرون رفتن و بازی او با بهرام نمی شد.

گماشته ها هم كه دیگر از بازی با او چندان سرزنش نمی شدند خیلی زود دستش ده، قایم موشك بازی و لی لی را از اسد و بهرام و پختن لوبیا پلو، قرمه سبزی و خورش قیمه را از خانم خانه و پهن كردن شلوار در زیر تشك برای صاف و صوف شدن و كج شانه كردن موهای سر را در روزهای مرخصی از هم ولایتی ها فرا می گرفتند. بعضی از آن ها شب ها به اكابر می رفتند و در پایان خدمت متوجه می شدند كه دیگر زندگی در ده برایشان جاذبه ای ندارد. چند نفری از آنان در شهر می ماندند و با توصیه پدر یا دایی اسد به دوست و آشنا شغل مناسبی پیدا می كردند.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جوادی

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:18 AM توسط love دیدگاه ها (0)

وقتی که کسی رو دوس داری باید بهش بگی باید جسارت کنی تو این دنیا عشق وجود نداره با همه چی می تونی عشق کنی اون چیزی که تو این دنیا موندگاره دوس داشتنه اگه یکی واقعا چنین حسی رو تو خودش داشته باشه به صداقت حسش هم ایمان داشته باشه باید چسارت کنه باید بگه دوست دارم....

وقتی که کسی رو دوس داری باید بهش بگی باید جسارت کنی تو این دنیا عشق وجود نداره با همه چی می تونی عشق کنی اون چیزی که تو این دنیا موندگاره دوس داشتنه اگه یکی واقعا چنین حسی رو تو خودش داشته باشه به صداقت حسش هم ایمان داشته باشه باید چسارت کنه باید بگه دوست دارم....

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:14 AM توسط love دیدگاه ها (0)

داستان رنگ تعلق - قسمت چهارم

داستان رنگ تعلق - قسمت چهارم


در اتاق تزریقات اسد با چشمان سرخ از گریه لب تخت می نشست. پاهای استخوانیش را كه از لبه تخت آویزان می شد مثل آونگ ساعت حركت می داد. خیره به عكسی كه به دیوار زل می زد. عكس دختر جوانی را نشان می داد كه موهای بوری داشت و با گوشه دامن قرمز خود اشك هایش را پاك می كرد. دو مرد جوان با روپوش های سفید كه سرنگ های شیشه ای به اندازه قد خود در دست داشتند در دو طرف او ایستاده بودند.

سپس اسد محو حركات محمود آقای آمپول زن می شد. اشك هایش بند می آمد، با این همه گه گاه دماغ خود را بالا می كشید كه شانه هایش نیز به همراه آن بالا می پریدند. پاها همچنان تكان می خوردند و البته او از بیرون دادن صدای اوهو ... اوهوی بدون اشك نیز غافل نمی شد. محمود آقا كارهای جالبی می كرد. سرنگ شیشه ای و سوزن نوك تیز آن را – كه با دیدن آن صدای اسد دوباره اوج می گرفت – در ظرف فلزی مخصوص جوشاندن سرنگ كه درون آن آب ریخته بود قرار می داد و ظرف را با پنس روی آتش پنبه الكلی كه در در ظرف قرار می داد می گرفت. آب به سرعت به جوش می آمد. ای كاش این آمپول قسمت امیر بود تا اسد می توانست با خیال راحت این منظره را تماشا كند. با هر حركت او ضربان قلب اسد تندتر می شد. پای مرگ و زندگی در میان بود. مادرش به فرمان محمود آقا شلوار او را با یك حركت پایین می كشید. اسد تقلا می كرد ولی مادرش كمر او را محكم می گرفت. خنكی پنبه آغشته به الكل حس دردی را كه در راه بود توام با وحشت به او لقا می كرد و فریادش به هوا بلند می شد. سپس نوك تیز آمپول و جیغ ممتد. درد و سوزش ... تمام شد!


مادر می گفت:


-          دیدی درد نداشت؟ آبروی مرا پیش محمود آقا بردی، فقط یك لحظه بود.

 بعد هم توی خانه یك شیرینی یا یك پرتقال گنده به او می داد. ولی مدرسه یك لحظه نبود. یك عمر بود.

اسد تا به یاد داشت فقط كسانی از مخمصه خلاص شده بودند كه ازدواج كرده بودند. تازه بعد پای رفتن به اداره به میان می آمد. یك عمر و در هر سنی هر روز برو و بیا. صبح زود با بی میلی و آخ و واخ از خواب بیدار شدن، و هر روز پاییز با آه و ناله كفش و كلاه كردن و رفتن به مدرسه تا آدم بشوی. تازه به قول مادربزرگ اسد آیا بشوی آیا نشوی!

لابد به همین دلیل بود كه مامان امروز خیلی جلوی خود را می گرفت تا از كوره در نرود و او را با قربان صدقه به مدرسه می كشانید. به محض رسیدن به مدرسه اسد دوباره پاهای باریك مادرش را در بغل گرفت و محكم به آنها چسبید. حیاط مدرسه به نظرش بزرگ و رعب انگیز بود. رویت هیكل خشك و شق و رق ناظم و هیاهوی بچه ها او را ناخواسته با اجتماع خشن و بی رحم و محیط خارج از خانه كه مثل مادر و مادربزرگ مهربان نبود، روبرو می كرد. اشك به پهنای صورتش فرو می ریخت، درست مثل بچه گربه ای كه مادرش دیگر از شیر دادن به او امتناع كرده باشد. ناله های بی ثمر! چرا مامان اینقدر بی رحم شده بود. مامان مهربان و خوشگلش حالا درست مثل غریبه ها بود. محیطی رسمی و نوعی رودربایستی بین او، ناظم و مامان به وجود آمده بود كه او را از مادر جدا و به زیر یوغ ناظم می كشید. آقای ناظم به اسد لبخند زد و به سویش خم شد. بوی سیگار می داد. دست بزرگ و وحشتناك خود را پیش آورد و دست كوچك او را گرفت. دست اسد بیچاره در مشت او گم شد و چشمانش به آن مشت گره خورده كه آماده ضربه زدن می نمود، خیره شد. مقاومت فایده ای نداشت. آقای ناظم لبخند زنان گفت:

-          پسر جان مادرت را ول كن بروند.

اسد كه راه فراری نمی دید دامن مادر را رها كرد، ولی گول لبخند ناظم را نمی خورد. آقا ناظم با آن سبیل سیاه و سفید قابل اعتماد نبود. شیله پیله ای در كار او و زیر لبخند رسمی و تشریفاتی احساس می شد.

ناظم به مادر او گفت:

-          خانم شما تشریف ببرید.

مادر با مهربانی به اسد نگاه كرد و با ملایمت گفت:

-          اسد جان دیگر گریه نكنی ها.

انگار مامان خودش هم بغض كرده بود. اسد به زیر انداخت. ناظم گفت:

-          خانم، مردها كه گریه نمی كنند.

و لبخند تمسخرآمیزی بر گوشه لبش ظاهر شد. حتما خودش سال ها بود كه به تجربه آموخته بود با گریه كاری از پیش نمی رود. مادر لبخند شرم آلودی تحویل آقای ناظم داد و در حالی كه معذب می نمود سری هم به سوی اسد تكان داد.

-          پسر خوبی باش.

بار دیگر بند ناف جدا شد. مادرش رفت. یك دقیقه نگذشته بود كه ناظم دست او را رها كرد و به سوی پسر دیگری كه گریه كنان با مادرش از راه می رسید رفت. اسد مظلوم و بی پناه به گوشه دیوار چسبید و با بغض با دسته كیفش ور می رفت.

به نظر او مامان های دیگر همه زشت بودند. زیادی لاغر، زیادی كوتاه، زیادی چاق یا با قیافه های تلخ. ناگهان اسد دریافت كه هیچ مادری مثل مادر خودش ظریف و لطیف و ملایم نیست. تعجب می كرد كه چطور مادرهای دیگر این همه با مادر او تفاوت دارند و با اینهمه باز بچه هایشان به دامن آنها چسبیده اند. یك مادر دیگر از راه رسید كه پسرش اگر چه گریه نمی كرد ولی معلوم نبود از كجا در این صبح سحری برایش آلاسكا گیر آورده اند كه با چشمان سرخ آن را می لیسید و مرتب بینی خود را بالا می كشید. اسد خوشحال بود. مادر این یكی واقعا قیافه مادر داشت. از مادر اسد چاق تر بود ولی لباس گل دار خوشگلی به تن كرده و او هم موهایش را مانند موهای مادر اسد بوكله كرده بود و با محبت لبخند می زد. چشمانش می درخشیدند. بالاتر از همه اینكه وقتی لبخند می زد گونه اش چال می افتاد. پسرك یك وجب از اسد بلند تر و خیلی لاغرتر بود. چشمانش ریز و دهان گشاد و لبان نسبتا باریكی داشت. یك دندانش هم افتاده بود. مادر او نگاهی به اطراف كرد و صاف به سوی اسد آمد.

-          پسرم تو هم كلاس اول هستی؟

اسد با لبان به هم فشرده تكان داد و در جستجوی ترحم به چشمان او خیره شد.

-          آفرین پسرم، اسمت چیه؟

اسد مكث كرد. آیا این خانم مهربان یكی از همان بچه دزدهایی نبود كه مادرش آن همه درباره شان هشدار داده بود؟!

خانم دو بسته آدامس چهاررنگ از كیف خود بیرون آورد. اول یك بسته به پسر خود داد و بسته دوم را در مشت اسد گذاشت. زبان اسد باز شد.

-          اسدالله ظریف پور.

-          بارك الله پسر خوب. اسم پسر من هم بهرامه. دست همدیگر را بگیرید و با هم دوست شوید.

دست آن دو را در دست یكدیگر گذاشت.

-          حالا بدوید بروید توی صف. زنگ خورد.

آشنایی با بهرام برای هر دو موهبت بزرگی بود. و البته برای اسد مرهمی بود بر زخم جفای مادرش. بخصوص كه وقت برگشتن به منزل متوجه شد منزل بهرام در ته كوچه خودشان واقع شده است.

هفته اول به غریبی كردن، آشنا شدن به راه و رسم مدرسه و شناختن همكلاسی ها گذشت. از هفته دوم بود كه پسرها مانند چوبی كه آتش آهسته آهسته در آن رخنه كرده باشد، یكباره گر گرفتند و تبدیل به شاگرد مدرسه هایی تمام عیار شدند كه وجود آقای ناظم را در میان حیاط دبستان و مجهز به تركه اجتناب ناپذیر می كرد. به محض پایان كلاس و برخورد چكش به صفحه آهنی هنوز پا از مدرسه بیرون نگذاشته بودند كه كت ها را در می آوردند و روی كیف ها می انداختند و با یكدیگر دست به یقه می شدند. هر روز كه اسد به خانه برمی گشت یا دماغش خون آلود بود یا زیر چشمش كبود شده بود و یا گوشت سر زانو با پارچه شلوار یك جا قلوه كن شده بود. فریاد مادرش – البته بیشتر به خاطر شلوار – به هوا برمی خاست. در مورد گوشت روی كاسه زانو قضاوت همیشه قاطع و بی رحمانه بود.

-          حقت بود.

و شلوار او هم مثل شلوار اغلب بچه ها همیشه وصله داشت. كه این البته هیچ ربطی به دارا یا ندار بودن و مسائل طبقاتی نداشت!

اقلا هر دو ماه یك بار مادر به مدرسه احضار می شد و هر بار اسد در حضور او چند ضربه خط كش از آقا ناظم دریافت می كرد. مادر در مقابل چوب خوردن اسد ساكت و بی اعتنا می ماند. ولی اسد از لبان قرمز به هم فشرده او و نگاهش كه زیر چشمی اسد را تحت نظر داشت و حركت خفیف سر او كه با هر ضربه كه به كف دست پسرش فرود می آمد حركت مختصری رو به بالا می كرد، می فهمید كه مادرش نیز به اندازه خود او زجر می كشد. معمولا پس از ضربه دوم یا سوم مادرش با لحنی التماس آمیز می گفت:

-     آقای ناظم، دیگر ببخشید. آدم شد، من به جای او قول می دهم كه دیگر سر كلاس صدای كلاغ ( گاهی هم الاغ ) در نیاورد، توی خانه هم تنبیهش می كنم.

اسد اندك اندك به مفهوم آدم شدن پی می برد و راه آن را بسیار دشوار می یافت.

مامان دست او را می گرفت و غرغركنان به سوی خانه به راه می افتاد.

-          اگر به بابایت بگویم پوست از كله ات می كند.

-          نگو مامان، نگو. غلط كردم.

-          این دفعه آخر بود؟

اسد در حالی كه با دو دست دست مادرش را به طرف بالا و پایین تكان می داد می گفت:

-          آره، آره، قول می دهم.

-          ببینیم و تعریف كنیم.

با این همه مادر فراموش نمی كرد دو زار لواشك یا یك سیر و نیم چغاله بادام برایش بخرد و دستی به سر كچلش بكشد و گاهی – خیلی به ندرت – نوك گوش درازش را ببوسد. البته این بوسه ها دیر به دیر اتفاق می افتادند و گوش بیچاره اغلب در معرض كشیده شدن قرار می گرفت. شاید علت درازی بیش از حد آن همان كشیده شدن های مكرر بود و به طرز رفتارش در خانه یا در راه مدرسه مربوط می شد. هرگاه گماشته شان حیدر، كه هیجده سال بیشتر نداشت ولی در نظر اسد غولی می نمود، به دنبالش می آمد كیف مدرسه را از دست او می گرفت و دنبالش راه می افتاد.

-          اسد خان، خانم گفتند می باس دستت را بگیرم.

-          نمی خواهم.

-          میری زیر ماشین واسه ما دردسر می شه.

-          نمی روم، خودم بلد هستم.

در حقیقت خیابان ها چنان خلوت و آرام و ترافیك آنقدر محدود بود كه رفتن زیر ماشین از محالات می نمود. اسد از روی جدول كنار جوی ها راه می رفت و دست ها را مثل بال هواپیما می گشود تا تعادل خود را حفظ كند. كتش را در می آورد، به هوا می انداخت و باز می گرفت و كارهایی می كرد كه دیدنش در مقابل هر مدرسه پسرانه از عادیات است. كم كم حیدر هم بر سر شوق می آمد و دو نفری فوتبال كنان و جست و خیز كنان به سوی خانه می رفتند. گاه اسد تاآن جا پیش می رفت كه كیف مدرسه را بر زمین می انداخت و مانند توپ بر آن لگد می زد. اغلب در این مواقع بود كه دستی از پشت گوشش را می گرفت. ندیده می دانست مادرش است كه از خرید یا از منزل مادربزرگ برمی گردد. مادرش بر سر حیدر فریاد می كشید:

-          مگر تو مرده ای كه این هر غلطی دلش می خواهد می كند؟ ببین كیف نو را چكار كرده؟!

حیدر با لهجه مخصوص خود پاسخ می داد:

-          خانم به ما دخلی ندارد. حرف ما را نمی خواند.

-          فردا می آیم پیش ناظمت.

-          نه مامان، نیا، غلط كردم.

 

ادامه دارد ...

 

برگرفته از رمان در خلوت خواب نوشته فتانه حاج سید جوادی

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:12 AM توسط love دیدگاه ها (0)

آهنگ جدید و بسیار شاد ابیرام و الن به نام فریب

آهنگ جدید و بسیار شاد ابیرام و الن به نام فریب

 

MP3

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:10 AM توسط love دیدگاه ها (0)

آهنگ جدید ، شاد و زیبای شهاب رمضان به نام فدات میشم

آهنگ جدید ، شاد و زیبای شهاب رمضان به نام فدات میشم

MP3

+ نوشته شده در 28 اسفند 1388ساعت 09:08 AM توسط love دیدگاه ها (0)